خرید بک لینک
ناجی عزیزم هشت سالگیت مبارک... نمیدونم تا الان چند کلمه شدی....ولی با تمام رگم و خونم و نفسم نوشتمت در تمام این هشت سال و خیلی جاهات خودم کیف میکنم با خوندنت با دیالوگات....با شخصیتات که جزئی از خودمن،جون دارن و گریه هاشون اشکمو درآورده و با عشقشون عاشق شدم و با دعواهاشون استرس گرفتم.اینقد دوسشون دا

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 22:56

چشام مال خودم نیس دیگه...مال کتاباس ...انگار گریه کرده باشم یا خیلی خوابیده باشم هر کی منو می بینه میگه خواب بودی؟ اما الان بحثم سر چشام نیس که مال خودم نیستن.بحثم سر خودمه...سر خودم که یه چیزایی دلمو میشکنه که ممکنه عادی ترین اتفاق دنیا باشه،سر چیزایی که فک میکنم خیانته و قادر نیستم به کسی توض

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

همونقدر که امسال بیکارترین سال عمرم بود همونقدرم سریع ترین سال بود.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 4:18

در کابینت بالایی رو که لوازم شیرینی پزی داخلشه رو وا می کنم و وانیلو بر می دارم.پس از اون صبحونه ی شمالی که صبح درست کردم برا اولین بار،این دومین خوردنی جدیدیه که امروز دارم درست کردنشو تجربه می کنم...هات چاکلت! چقدر آسون بوده و من چقدر دیر کشفش کردم. بعد از درست شدن میریزمش تو ماگ قرمز...از شدت داغی ماگ یه ترک ریز برمیداره اما جدی نیست.میرم تو حیاط و بلافاصله صدای اردکای همیشه گشنه بلند میشه و میدوهن سمت جایی که وایسادم.درخت توت برگاشو ریخته و فقط دو سه تا برگ زرد دیگه مونده و بس که هوا گرمه و اصلا انگار نه انگار که وسط دی ایم دزخته داره جوونه می زنه!طفلی مردد مونده بین زمستون و بهار،نمی دونه بخوابه یا بلند شه...مث من...مث من که یه جوونه های ریزی زده م ولی همچنان میون زمستون و بهار مونده م مردد.میون مرگ و حیات...

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

اتمام جلد اول جنگ و صلح.

نه پس از گارسیا مارکز و ساراماگو از تولستوی خوشمان آمد.یک رمانی که بیشتر روایتی تاریخی اجتماعی بود.یک داستان با شخصیت پردازی ظریف و با صحنه پردازی های ملموس.دوستش داشتم.ولی جلد دومش بماند برای بعد.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

لاله که می خوندم عاشق می شدم.وب نداشتم.به جاش تو سر رسیدم می نشستم با ادبیات لاله حرفای عاشقانه می زدم.بلانش که می خوندم می شدم یه دختری که در عین حال که شکست عشقی خورده ولی باز بهش فکر می کنه،براش می نویسه و راهکار میده.سخت و سنگین می شدم و ادبیاتم عوض شد.دیگه شکل بلانش می نوشتم.هر کتابی که می خوندم ادبیاتم عوض می شد و احساسم هم نیز.یه آدم گذاشته بودم وسط و هی شیوه های مختلف عشق رو روش پیاده می کردم.اونم از یجا فهمید دیوونم محل نمی داد .منصور ضابطیان از هوشنگ مرادی کرمانی تو رادیو هفت می پرسید تا حالا نامه عاشقانه نوشتی؟و من به سرم می زد نامه عاشقانه بنویسم.کلیپ سریالای ترکی که می دیدم اگه عاشقانه بود عاشق می شدم،اگر خائنانه بود سرد می شدم.با پاییز سال بعد لیلا و روجا و شبانه شدم.بابا لنگ دراز که می دیدم جودی ابوت می شدم.سووشون که می خوندم می شدم زری.دختر شینا که دست گرفتم می فهمیدم قدم خیرم و باهاش گریه می کردم... اون شبی جنگ و صلح دستم بود و شده بودم ناتاشایی که از سر دلتنگی برای پرنس آندره ی زده به سرش.منم وقتی زد به سرم اون گف بهتره بخوابی و نازمو نکشید.امشب که با ما دروغگو ب

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

بیشتر از همه چی از همون اول دلم عشق می خواست،این که یکی دوستم داشته باشه مهم ترین اتفاقی بود که باید تو زندگیم می افتاد و افتاد.فقط می دونستم باید یکی باشه،دیگه چجوری بودنشو زیاد فکر نکرده بودم.همی الان الان یکی هست که دوسم داره،میدونه من سووشون و مدادرنگی و دفترچه کشدار دوس دارم.میدونه عاشق اسمارتیزم و برام سرچ میکنه کجا ماکارون دارن.موقعی که قهریم باز تو فروشگاه ها دنبال لباس برام میگرده و سایزمو یهتر از خودم میدونه. همیشه دوست داشتم ارشد بخونم،دانشگاه یه شهر دیگه،خیلی یهو پس از پافشاری تمام بر اینکه نه دیگه ادامه تحصیل تمام،تلنگر مریم و حمایت آرزو و آوا و بچه ها و اون بر اینم داشت که ارشد بخونم و الان دارم برا ارشد میخونم با یه انگیزه بالا. همیشه دوست داشتم کلی دوست خوب داشته باشم که دارم و در فداکارترین حالت ممکنم هستن،جوری که من اصلا خودم اونجوری نیستم. دوست داشتم با زندگی در صلح باشم و الان هستم و همه اینا جز من فضل ربی نیست. دوست داشتم سال سوم دانشگاه ازدواج کنم اما الان که سه سال بعد از  سال سوم دانشگاس ناراحت نیستم از تعویقش و طلاقای زیاد این چند وقته یه گرخش توم ایجاد کر

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

چهار روزه جامون شده نشستن جلوی شبکه خبر و نگاه کردن به اون تصویر کوچیک سمت راست...چهار روزه بیشتر از همه خانم شریفی مقدمو می بینیم و آقای ملکیو.چهار روزه که چهار سال گذشته به خیلیا. پنج روزه داریم می ترسیم هی.پنج روزه داریم به مرگ و زیر آوار موندن فکر می کنیم.پنج روزه از تنهایی می ترسیم.از حموم رفتن و دستشویی رفتن میترسیم.پنج روزه با حجاب می خوابیم مبادا بی حجاب بمیریم و آبرومون جلوی کسی که قراره پیدامون کنه بره.پنج روزه تیک عصبی گرفتیم و هی توهم زلزله می زنیم و خواب زلزله می بینیم.پنج روزه فهمیمیدم چقدر ضعیفیم وچقدر امنیت خوبه. چهار پنج روزه از زندگی افتادیم. موقعی که خبر ریختن پلاسکو رو تو تلگرام دیدم بیشتر از ترسناک بودن برام جالب بود،فکر نمی کردم مهم باشه تا بحث آتش نشانا پیش اومد.شایعه شد سی تا آتش نشان شهید شدن.شبکه خبرو که گرفتیم ساعت از یازده و نیم،نیم ساعتی گذشته بود و پلاسکو ریخته بود،اما فیلم فرو ریختن و صداهای یا حسین و یا امام رضا ترسوندمون و فهمیدیم که بدبخت شدیم.مثل همه ترس و نگرانی و دعا و خدایا خودت کمک کن و گهگاه فکر به این که الان حس مادر و زن و بچه و خانوادشون چیه و

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

من فقط شب عقدشان با هم دیدمشان...چهار سال و نیم پیش بود،اوایل تابستان.توی این چهار سال و نیم هیچ وقت با هم ندیدمشان.ولی کلی عکس دو نفره ازشان دیدم،با هم،توی باغ،توی تولد،توی برف،توی رستوران،توی تاب،کنار دریا،توی کوه،توی کمر،همه جا... با هم ندیدمشان هیچ وقت و تازه به این موضوع دقت کرده ام که چرا؟حالا کمرو بود که بود،ما دوست زنش بودیم یا نبودیمم؟ما خودمان که هنوز هم رسمی نیستیم همه با هم دیده اندمان.ولی ما این ها را با هم ندیدیم.حتی توی گذر،در حرکت هم با هم ندیدیمشان،یعنی من ندیدم که عکس العملشان توی واقعیت نسبت به هم چطوری هاست....هرچه دیده بودم از دونفرگی هایشان توی عکس بود و توی عکس ها هم که همه عاشقند و خوشحال. من می دانستم که شبیه هم نیستند،ولی گفتم فداکاری و صبر درست می کند همه چی را.اصلا از اولش هم می دانستیم قرار است با هم بپرند.پسرعمو و دختر عمو بودند و ازدواج فامیلی رسمشان بود.از همان توی دبیرستان هی بهش می گفتیم،سر به سرش می گذاشتیم.تا اواخر دی سال اول دانشگاه که بودیم نامزد کردند.وقتی پریدند تعجب نکردم ،ذوق کردم،به معنای واقعی کلمه خوشحال بودم برایشان،شدند یک زوج دوست داشتنی.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

اواسط دی پارسال،در ارتفاع صد پایی زمین،توی هوای مطبوع صبحگاهی کوه بودیم که گفت سال دیگر سرم زیادی شلوغ می شود،استاد هایشان گفته بودند دانشجویی می خواهند که هیچ دغدغه ی دیگری نداشته باشد.هیچ دغدغه ای قطعا شامل عشق و زن و زندگی هم می شد. به روبرو نگاه می کردم و به این می اندیشیدم که پر مشغله شدنش یعنی قرار است از این حضورش را کمرنگ تر کند؟او به خودی خود نبودش،کم و کمرنگ بود،قرار بود بغرنج تر شود یعنی؟پارسال دلشوره ی امسالم را داشتم.دلم برای خود سال بعدم می سوخت.برای خود این روزهام یعنی. یک سال بعد است و الان فهمیده ام که پر مشغله شدنش چجوری هاست.پارسال حداکثر چهل روز می شد ندیدنمان.اما از همان توپ سال تحویل که در شد فهمیدم سال بدی قرار است باشد.قرار بر نبودن اوست و امسال شد سال غیر نکویی از لحاظ عشق که از بهارش پیدا بود.سالی که قرار بود بشود نود و قلب و شد نود و قلب تیر خورده! پارسال نمی دانستم قرار است اتفاقاتی بیفتد که بزرگم کند و صبورتر و پر تحمل تر و خدا هیچ وقت بیشتر از تحمل آدمی تکلیفش نمی کند ...حتی اگر تحملت هم کم باشد،یک سری برنامه های مقدماتی می چیند و آماده ات می کند و می

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

مایه دلخوشی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم...

#حافظ

نیاز نواب و این بیت باعث شد پس از بیست و سه سال با حافظ ارتباط بگیرم.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

مشاهده یادداشت خصوصی

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

مشاهده یادداشت خصوصی

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 14:32

صفحه بندی